جدیدترین مطالب
خانه / حرفهایم / یه روزی….
کسب درامد با فروش کارت شارژ
یه روزی….

یه روزی….

یه روزی عاشقت بودم با تمام وجودم.برای اینده برنامه ریزی میکردم و تو ذهنم با تو خونه رویاهامو میساختم.درباره اسم بچه هامون با هم تبادل نظر می کردیم و در اخر تو اسم بچه ها رو انتخاب میکردی.یادمه یه روز رفته بودی از فروشکاه خرید کنی دیر کردی شب شد نگرانت شدم اومدم دنبالت اما پیدات نکردم هر چی هم زنگ میزدم جواب نمی دادی بیشتر نگرانت شدم اما تو شهر غریب که من کسی رو نمی شناختم دیوانه شده بودم نمی دونستم چکار باید بکنم همه کوچه های اطراف رو دنبالت گشتم اخر سر به خودم گفتم برگردم خونه مدارک شناساییتو ببرم برم پاسگاهی جایی اطلاع بدم.رسیدم خونه کلید انداختم وارد شدم و با صحنه زیبای تولدت مبارک و ترقه بازی روبرو شدم.همه دوستاتو جمع کرده بودی تا بهشون ثابت کنی که من دیوانه وار عاشقتم و راستش هم همین بود.

چندتا از دوستات هنوز مجرد بودند و از زندگی مشترک چیزی نمی دونستن تنها از بعضی زنهای مسن شنیده بودند که ازدواج چیز بدیه و زندگی سخته و شوهر به زن وفا نمی کنه.بخاطر همین اونها رو به جشن تولدم دعوت کردی تا بهشون بگی که دارن اشتباه میکنن.

وقتی وارد شدم جلوی همشون تو رو بغل کردم و بوسیدم.و تو منو به همه دوستات معرفی کردی .از نگاهشون پیدا بود که یه جورایی بهت حسادت می کردند.

اما نمیدونم چی شد که یهو همه چی ریخت به هم.

یه دفعه از من دور شدی.همه چیز کم رنگ شد و یک دفعه همه جا سیاه و تاریک شد.هر چی صدات میزدم جوابی نمی شنیدم انگار اصلا غیب شده بودی انگار اصلا نبودی.التماست کردم که برگردی اما باز هم جوابی نشنیدم.همه جا در به در دنبالت گشتم اما خبری از تو نبود.یک دفعه فکری مثل برق ذهنم رسید که قبل از ازدواج من و تو وعده گاه دیدارمون همیشه لب دریا و  در لحظه غروب زیبای خورشید بر فراز خلیج نیلگون فارس بود.

به سرعت به سمت دریا دویدم. انقدر دویدم که از نفس افتادم.اما باز هم انجا نبودی.ناگهان از دور سیاهیی رو دیدم که گوشه ساحل افتاده بود سریع به سمت اون دویدم.جسد بی جان تو بود که در دریا غرق شده بود و امواج دریا ان را به ساحل اورده بودند. نمیدونم چرا تنهایی اینجا اومده بودی و چکار می کردی ولی خوب می دونم تو اینجا رو دوست داشتی.تو رو تو بغلم گرفتم و زار زار گریه می کردم و داد میزدم.وقتی اون چشمان زیبای سبزت رو می دیدم بیشتر دلم اتش می گرفت که دیگه نمی تونم به اونها نگاه کنم و بگم دوستت دارم سانازم….

یک دفعه با صدای زنگ ساعت موبایل سراسیمه از خواب پریدم.همه چیز خواب بود و من اصلا باورم نمی شد که خواب دیده بودم.

من و ساناز تو سفری که به بندرعباس رفته بودم با هم اشنا شده بودیم.دختری زیبا با موهای بلوند و چشمان سبز خوش رنگ و خوشکل.

اما هیچ وقت قصد ازدواج و تشکیل زندگی مشترک نداشتیم ولی عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم.همیشه با هم در تماس بودیم و رابطمون با هم خوب بود. تا اینکه یک روز هرچی  زنگ میزدم جواب نمی داد که یک دفعه خانمی جواب داد که امروز عروسی ساناز هست و نمی تونه جواب بده

اون ازدواج کرد رفت سر خونه زندگیش و من موندم و یک دنیا خاطره که نه میتونم فراموش کنم و نه میتونم بسوزونمشون

عکس تزئینی است.

 

درباره‌ی حمید میاحی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*